زندگی را آن قدر سخت نگرفتم که از پسش بر نیایم
و آن قدر هم آسان ناِنگاشتم تا بی خیالش شوم.
زندگی برای من آتیونی(هدیه) است از جانب پروردگار که عزیز می دارمش و در بهترین نقطه ی دلم نگهش می دارم.
دست و بالم می لرزد...
فک هایم نیز...
قلبم دارد یخ می زند...
هوای شهر هم سرد است...
یکی به من بگوید؛
این مگر تابستان نیست که دارد می آید؟؟؟!!!
سلام دکتر
می گویند 34 گذشت از...
می گویند 34 است که خاموش شدی...
اما بگو در 27 سالی که من به یاد دارم چگونه است هر آنچه دیدم روشنایی بود؟
می گویند 34 است که سکوت را برگزیدی...
اما بگو چرا در این سال هایی که من به خاطر می آورم هر آنچه هست فریاد است؟
دکتر می گویند 34 سال است که دیگر نیستی اما چیست که هر آنچه من می بینم حضور است و بس؟
نمی دانم دکتر...راستش آنچه را که آنان می گویند را درک می کنم اما من به باور خویش باور دارم.
نمی دانم فریادی که زدی درست بود یا غلط،اما آنقدر مردانه بود که در گوش نسل من هم می پیچد...
من طنین آن فریاد را باور دارم...
29 خرداد 90 / مهدی معصومی
چه شد "ماه"؟
نیامده رفتی؟؟!!!!
چه دیر گرفتی و چه زود رخ نمودی؟؟!!
اینگونه که تو شادمان می درخشی، پیداست که دلت به دلگیری ما گیر نیست...
بتاب،بتاب،بتاب بر آنانی که خوشه انگور در دهان دارند و دخترک مهتاب را دزدانه می پایند...
بتاب،بتاب ،بتاب که می دانم غیرت تو هم درد می کند این روزها...بتاب
هان ای "ماه" ...
عاقبت تو هم گرفتی؟؟!!
خوش آمدی،بیا بیا...
اینجا این پایین دلها خیلی وقت است که گرفته
نمی دانم شاید هم دلت نیست
شاید از خجالت رویت را گرفته ای تا آنچه را این پایین بر ما می رود نبینی...
فریاد می زنم...
داد می زنم...
هوار می کشم...
اما پس چرا کسی به من توجهی نمی کند؟
چرا هیچ کس نمی شنود؟
...
آه،فهمیدم؛
خواب می بینم!!!
خوابم آنقدر سنگین است که با هیچ فریادی از خواب نمی پرم...
جنس های اینجا دیگر خوب نیست.
نم دارد گویا...
های فلانی اگر گذرت به هند خورد از گاندی فروشی آنجا یک گاندی برایمان سوغات بیاور...
سلام رفیق
دوستی،آشنایی نداری که اهل هاوانا باشد؟
میخواهم از عطاری سرگذر آنجا کمی جوشنده ی چه گوارا برایم بفرستد.
غیرتم درد می کند این روزها...
سالی که گذشت خشکسالی بود...
باران معرفت خیلی کم بارید...
گندم عشق خیلی خیلی کم درو کردیم...
آردهای غیرت دار تک و توک پیدا می شود...
هیچ نانوایی آزادی پخت نمی کند...
ما نسبت به بعضی چیزها دچار فراموشی شدیم که متاسفانه زحمت به یاد آوردن آن ها را هم به جان نمی خریم.
با خود که فکر می کردم دیدم از بین این چیزهای فراموش شده،چندتایی از با اهمیت ترین آن ها با حرف واو شروع می شود:
واوهای فراموش شده در زندگی ما ایرانی ها
1.واقع بینی
2.وظیفه شناسی
3.وقت شناسی
4.وفاداری
5....
آیا واوِ دیگری به ذهن شما می رسید؟
زندگی را آن قدر سخت نگرفتم که از پسش بر نیایم
و آن قدر هم آسان ناِنگاشتم تا بی خیالش شوم.
زندگی برای من آتیونی(هدیه) است از جانب پروردگار که عزیز می دارمش و در بهترین نقطه ی دلم نگهش می دارم.
در پیچ و خم حادثه ی تلخ و غریبم
یا رب مددی که بی نصیبم
دانم که تو دانی؛که من صادق و پاکم
ای وای خدایا،زدند اَنگ به نامم
گویند که تو بی خبری،عشق ندانی
آیا که چنین است الهی،که ندانم؟
گویند که در بازی احساس تو طفلی
آن طفل کجا و من بیچاره کجایم؟
گویند که روُ،فکر دل و یار دگر باش
من گر بروم،پا برود،ز دل نخواهم
دهِ ما هر جمعه شاهد بازاری است
که به هرگوشه ی آن ستد عشق جاری است
دلِ هر کاسب آن نزدِ یک دلداری است
چه بگویم ای دوست،اصلاً؛
کدخدای دهِ ما،کار او عشقبازی است
کلبه های دهِ ما،پُرِ از صلح و صفا
خانه های دهِ ما،همه سرشار وفا
مردوزن در دهِ ما،همه سوداگرند
همه در پیشه ی عشق،ماهر و کارگرند
آری آری شب ها،دهِ ما مهتابی است
آسمان دهِ ما، همه روزه آبی است
ولی افسوس چرا؛
دهِ مارا دیگر نکند کس یادی
کم کمک محو شده پشت زمان ای وادی
هم محبت،هم وفا،هم صفا،هم دوستی
همه کمرنگ شده زین همه دل سستی
کاش بیاید روزی؛
کَس بگیرد زِ دهِ ما خبری
مرغ عشق هم آن روز،بزند بال و پری
پر زنم من آن روز،بروم تا هستی
دل پر از شادی و سر مملو از سرمستی
...
مگر آن دم که نباشد دِگَر از من خبری
مگر آن روز که پیدا نکند کَس،دِگر از من اثری
مگر آن لحظه که برباد رود هستی من
مگر ان تانیه ی سُست که در گیردم،نیستی من
لحظه ای نیست نگویم؛«تورا می خواهم»
نیست آن دم که نخوانم؛«تو را می خواهم»
مهربانم:
"زندگی در گذر از پیچ و خم حادثه هاست "
و در آن کوچه ی پر پیچ و خم حادثه ی زندگی ات
بانگ مردی است که او خسته ز راه،
خسته مردی است که آواز به لب می دارد
و او می خواند:«تو را می خواهم»